|
قفس و پرنده
قفسی در وسط يك باغ است
و در آن فاختهای زندانیست
بادها زوزهكشان میخوانند
باز در باغ خزان مهمانیست
برگها زردتر از صورت گُل
برگها زردتر از پاييزند
برگها فاخته را میفهمند
و به روی قفسش میريزند
فاخته توی قفس میخواند
آه، امّا دلِ او اينجا نيست
كوچ كرده دلش از بستر باغ
خودش توی قفس زندانیست.
|